پابلو نرودا / فرامرز سلیمانی
شامگاهی ١
:
در آرامش می خواهمت آن سان که گویی در نبودی
از دورهایم می شنوی و اوا یم به تو نمی رسد
پنداری چشمانت تا دور دست ها پریده اند
و بوسه یی دهانت را بسته ست
چون همه چیز از جان من سرشار ست
سرشار از جان من از همه چیز به در می ایی
تو چون جان منی پروانه ی رویا
و تو به واژه ی اندوهان می مانی
در آرامش می خواهمت و تو در دور دست هایی
و اوا یت سوکوا ر ست پروانه یی با آوای کبوتری
و از دوردست به من گوش فرا داده یی و اوا یم به تو نمی رسد
بگذار تا به آرامش دست یابم در خاموشی ات
و بگذار تا در خاموشی ات با تو سخن گویم
که به رو شنی چونان چراغی و به سا ده گی خفته ای
تو به شامگاهی می مانی با آرامش و کهکشانهایش
خاموشی ات از آن ستاره یی ست آن سان اشکا ر و دور
در آرامش می خواهمت آن سان که در نبودی
در دور دست و پر اندوه آن سان که مرده ای
پس آنگاه یک کلام و یک لبخند کافی ست
و من شا دم شا د که این واقعی نیست
از ٢٠٠٠،کتاب عشق و شعرهای دیگر
آ ژ ینه ،گرگان،١٣٨٢/٢٠٠٣

No comments:
Post a Comment