Wednesday, July 10, 2013

پابلو نرودا: شامگاهی ۱ PM:POEMS,

پابلو نرودا / فرامرز سلیمانی 
شامگاهی ١
:
در آرامش می خواهمت آن سان که گویی در نبودی 
از دورهایم می شنوی و اوا یم به تو نمی رسد 
پنداری چشمانت تا دور دست ها پریده اند 
و بوسه یی دهانت را بسته ست 
چون همه چیز از جان من سرشار ست 
سرشار از جان من از همه چیز به در می ایی 
تو چون جان منی پروانه ی رویا 
و تو به واژه ی اندوهان می مانی 
در آرامش می خواهمت و تو در دور دست هایی 
و اوا یت سوکوا ر ست پروانه یی با آوای کبوتری 
و از دوردست به من گوش فرا داده یی و اوا یم به تو نمی رسد 
بگذار تا به آرامش دست یابم در خاموشی ات 
و بگذار تا در خاموشی ات با تو سخن گویم 
که به رو شنی چونان چراغی و به سا ده گی خفته ای 
تو به شامگاهی می مانی با آرامش و کهکشانهایش 
خاموشی ات از آن ستاره یی ست آن سان اشکا ر و دور 
در آرامش می خواهمت آن سان که در نبودی 
در دور دست و پر اندوه آن سان که مرده ای  
پس آنگاه یک کلام و یک لبخند کافی ست 
و من شا دم شا د که این واقعی نیست  
از  ٢٠٠٠،کتاب عشق و شعرهای دیگر 
آ ژ ینه ،گرگان،١٣٨٢/٢٠٠٣



No comments:

Post a Comment