Thursday, July 11, 2013

PABLO NERUDA:POETRY

Poetry ia a potent potion made by poets against oppressed and oblivion
P.N.


LOVEعشق

عشق 
بودن یا نبودن 
هستن یا نیستن 
باشن یا نباشن 
هستی یا نیستی 
بودن 
یا 
نبودن
ع
ش
ق 

PABLO NERUDA:EPITHALAMIOپابلونرودا / فرامرزسلیمانی:عروسانه


۱
آیا به یاد دری آنگاه را
که در زمستان
به جزیره رسیدیم ؟
دریا تاجی از سرما
بر سرما گرفت
و پیچک ها بر دیوارها
زمزمه کردند
و برگان تیره شان را
بر گذرمان ریختند
و تو برگی بودی خرد
که بر سینه ام می تکید
نسیم زندگی تو را به این جا آورد
در آغاز ندیدمت و ندانستم
که با من گام بر می دری
تا که ریشه هات بر سینه ام نشست و
با خونم جاری شد
و با من شکفت
و این حضور غافل تو بود
شاخ و برگ نادیدنی
و نگاه قلب من با آوا و بر سرشار شد
تو خانه ی تاریک منتظرم را
پر کردی
و آنگاه چراغ ها را بر افروختی
آیا به یاد دری ای عشق من
نخستین گام ها مان  در جزیره
سنگ های خاکستری ما را می شناخت
و باران می شورید
فریاد باد در سایه
آتش اما
تنها دوست من بود
و ما در کنار آن آغوش گشودیم
 ٢
بر عشق شیرین زمستان
با چهار بازوان
آتش که بوسه های عریان من را نگر یست
تا به ستارگان دست سود
و رنج را به تماشا آمد
که پیدا و پنهان بود
همچون شمشیری شکسته
رویاروی عشقی شکست نا پذیر
آیا به یاد داری
ای آن که در سایه ام خفته ای
چگونه خواب در تو می رویید
در تو
در پستان عریان تو
با گنبدکان دو گانه اش
به جانب دریا
به جانب نسیم جزیره
و من چگونه در رویاهات بادبان بر گرفتم
آزاد در دریا و نسیم
اما غریق و در هم
در حجم ابی شیرینت؟
و بهار دیوار های جزیره را دگر گونید
گل مثل قطره ای
از خون نا رنگین
و آنگاه رنگ ها تمام وزن نا بشان  را تراوید
دریا زلالی ش را دیگر بار چیره شد
شب در آسمان گرد آمد
و اکنون هر چیز
به زمزمه ی نام عشق مان
سنگ به سنگ
ناممان را و بوسه ها مان را می گفت
جزیره سنگ و خزه
راز مقاره ها ش  را وآگوشد
به سان آوازی در دهان تو
و گلی که زاده شد در  شکاف سنگ
 ۳




با هجای راز آمیزش
نام تو را در گذاری می گفت
در گیاه شعله و ر
و خارای سرا شیب که بر خاست
همچون دیوار جهان
آوازم را می شناخت محبوبم
و هر چه از عشق تو گفت عشق من نا ز نین
زیرا زمین زمان دریا جزیره زندگی موج
دانه یی با لبان نیمه با ز
در ز مین
دانه ی رویان
گل دهان گشوده
حرکت بهار که تمام ما را می شناسد
عشق ما زاده شد
آن سوی دیوار ها
در نسیم
در شب
بر زمین
هم از این روست که
خاک و گل
گل و ریشه ها
نام تو را می دانند
و می دانند که دهانم به دهان تو پیوست
زیرا که ما بر ز مین
با هم افشاندیم
و ما تنها نمی دانستیم
و ما با هم روییدیم
و با هم شکفتم
پس
وقت گذشتن
نام تو بر گلبرگ های سرخگلی ست که بر سنگ می روید
و نام من در مغار ها
این را آن ها همه می دانند
و ما دیگر هیچ رازی ندا ریم
٤

ما با هم روییده ایم
اما خود این را نمی دانستیم
دریا راز عشق ما را می داند
و سنگ ها و بلندای خا  را
می دانند که بوسه ها من در زلالی بی پایان گل داد
همچنان که در شکاف ها گلی دهان می گشاید
همچون عشق و بوسه من که در گلی عبدی ما را به هم می پیو ندد
عشق من
بهار شیر ین
گل و دریامان را در بر می گیرد 
ما آن ها را با زمستانمان آواز نکردیم
وقتی که باد
نام تو را رمز گشود
که امروز در همه زمان ها مکرر می شود
وقتی
برگان نمی دانند
که تو برگی بودی
وقتی ریشه ها نمی دانند که تو مرا می جویی
در سینه ام
عشق عشق بهار آسمان را به ما ارمغان دارد
اما زمین تیره به نام ما ست
عشق ما از آن همه زمان ها و زمین است
و در دوست داشتن یکدیگر
بازوی من بر گردن نرم توست

۵
ما به انتظار می مانیم
وقتی زمین و زمان دگرگون می شود
در جزیره
وقتی که برگ  ها میریزد
از پیچکان خاموش بر فراز
و پاییز می رود
از پنجره های شکسته
اما ما به انتظار
یارانمان می مانیم
یاران با چشمان سرخ آتش
وقتی که با د
سینه پیشگام جزیره رامی  لرزاند 
و نمی داند
نام های هر یک را
زمستان ما را می جوید   عشق من
 همیشه ما را می جوید
زیرا ما می دانیم
زیرا ما از آن نمی هراسیم
زیرا ما با ما آتش همیشه ایم
 و ما زمین را همراه مان داریم
بهار با ما همیشه
و هنگامی که برگی فرو می ریزد
از پیچکان بر فراز
می دانی عشق من
چه نامی بر آن برگ نوشته است
۶
نامی که از آن من و توست
نام عاشقانه ما هستی یگانه
کمانی که بر زمستان می نشیند
عشق شکست ناپذیر
آتش روزان
برگی
که بر سینه ام افتاد
برگی از درخت زندگی \
که آشیان گشود و خواند
که ریشه نهاد
که گل و بار و بر داد
و اینک  می بینی عشق من چگونه می روم
به گرد جزیره
به گرد جهان
در میان بهار
شیدای روشنا و سرما
گامی آرام بر آتشی
 گلجام به دست
آن سان که هرگز گامی بر نداشتم
مگر با تو ای دل من
آن سان که هرگز گامی نتوانستم
مگر با تو
آن سان که هرگز آوازی نخواندم 
مگر هنگام که تو می خوانی  

عبدالوهاب البیاتی / فرامرزسلیمانی:الولاده / زادن


فارسی،عربی،انگلیسی  
عبدالوهاب البیاتی شاعر عراقی ،
١٩ دسامبر ١٩٢٦-سوم آگست ١٩٩٩
بیاتی همراه با نازک الملائکه و بدر شکر السیاب شعر عرب را پس از پانزده سده به دوران مدرن آورد و از این نظر بدان گوهر و ساختاری تازه بخشید تا به گفته ی احسان عباس ،منتقد شعر عرب : در حالی که الملائکه و السیاب سنگی در آب انداختند و به انعکاس آن راضی بودند،البیاتی جریان آب را عوض کرد تا دانه های گوناگون را تغذیه و آبیاری کند.او به شاعران جهان و از جمله پابلو نرودا عشق می ورزید 
-ف.س.-
الابداع هو الحب 
و الحب هو الموت 
و الابداع / الحب/ الموت : ولا ده 
فلماذا مات،اذن ، نرودا ، حکمت ؟
و لماذا آخر ورده 
فی شرفه بیتی احترقت ؟
و لماذا نجمه حبی عقلت؟
:
آفرینش عشق است 
عشق است مرگ 
آفرینش/عشق/مرگ: زادن 
پس چرا پابلو نرودا و نازم حکمت می میرند؟
چرا آخرین سرخگل 
در دریچه ی خانه ام سوخت؟
و چرا ستاره ی عشق من ناپدید شد ؟
از کتاب:حب و موت و نفی /عشق و مرگ و تبعید ٢٠٠٤ 
THE BIRTH
creativity is love
Love is death 
Creativity/love/death:a birth
Why did Neruda and Hikmet die then?
Why is the last rose
In the window of my house burned?
And why has the star of my love
vanished
ABD ELWAHAB AL BAYATI
...

2- PABLO NERUDA, 12 JULY 2004


FARAMARZ SOLEIMANI:
PABLO NERUDA,12 JULY 2004
for 100th anniversary of his birth 
:
I wanted to invite you
To a celebration of 100th anniversary
of your birth 
But the world looks gloomy
I mean it is bloody dark 
around here
And I am afraid
Your heart
Your lovely heart
Is going to hurt
So rest in peace
Sleep well
Good night Pablito !

PABLO NERUDA:LOVE فارسی و انگلیسی

فرامرز سلیمانی 
:
همیشه اندیشیده ام 
پابلو نرودا 
چگونه پابلو نرودا شده است 
پابلو نرودا 
و این همه یادگار های زنده ؟
و همیشه به یک کلام رسیده ام 
:وتنها یک کلام 
عشق
حتا در مرگ و ز هر 
و این شاهد 
این مدعاست .
جشنی برای چشمان 
و دل 
عشق 
I always thought 
what makes 
Pablo Neruda,
Pablo Neruda?
And so much so lively memorable ?
I always 
came up with one lonely word :
LOVE
even in death and poison.
Here is evidence
to this insight.
It is a feast  for eyes
and heart.
It 
is
LOVE
Tr,by poet

PABLO NERUDA:ERSILLAپابلونرودا:سرودهای همگانی

چاپ اول سرودهای همگانی نرودا در ١٩٥٠ در مکزیکو سیتی با نقاشی های دیگو ریورا و دا وید الفرو
سیکیروس نقاشان مکزیکی انجام شد و این نشان دهنده ی نزدیکی فضاهای شعر نرودا و نقاشی های دیوارنگا ران مکزیکی بود و در عین حال تاثیر رومانتیک ها، سور رئالیست ها و رئالیست ها به ویژه از نوع نرودایی آن در منزلگاهی بر زمین و اسپانیا در قلب ما ،افسانه و تاریخ را دا شت .این همسایگی فضا و بیان از سوی دیگر در اسپانیا قلب ما و تابلوی گرنیکای پابلو پیکاسو  دیده می شود.کانتوها یا سرودها بیشتر طرح تاریخی و اندیشگی دارند و از آمریکایی نام می برند که هنوز نام آمریکا را در آغاز ندارد و اینکاها و ماچوپیچو و فاتحان همچون ارسیلیا و آزادی بخشان و زهدان سبز رودها و بیشه ها ...
ارسیلیا سرباز قرن هفدهم است که در شیلی جنگید و آنگاه حماسه ی پیروزیش را سر داد 
از شعر فاتحان خکسیی سرودهای همگانی 
از مقدمه و یادداشت های فرامرز سلیمانی 
پابلو نرودا: ٢٠٠٠،کتاب عشق و شع رهای دیگر ،ص٤٣
:
سنگ های آرا وکو و سرخ گل های بی مهار 
اقلیم ریشه ها 
به دیدار مردی میرود که از اسپانیا می آید 
و به جوشن او با گلسنگهای غول آسا حمله می برد 
سایه ی سرخس ها به شمشیر او می تازد 
پیچک های بومی دستان آبش را 
بر سکوت نورس سیاره می نهاد 
مرد ارسیلیای بلند آوا 
من تپش های آب را بر نخستین بامداد تو میشنوم 
جنون پرندگان را 
و تندر گریزان را 
برو  برو  نقش عقاب سرخت را بگذار 
گونه هیت را به زورت وحشی بنه 
هر چه به خاک خواهد خفت 
ارسیلیای بلند آوا تنها تو جام خون را نمی نوشی 
ارسلیای بلند آوا تنها به برق ناگا هان تو 
دهان پنهان زمان بی هوده می آید 
تا تو را بگوید : بی هودگی 
بی هوده  بی هوده 
خون در شاخه های بلور زنگاری 
بی هوده در شبن یوز پلنگ 
پیشرفت جسور سربازان 
فرمان ها 
جا پا های 
زخمیان هر چه به خاموشی باز می گردد که تاجی از پر بر سر دارد 
که در آن شاه دوردست ها خزه ها را می خورد 
*این شعر به هشت زبان در شب شعر بین المللی واشنگتن خوانده شد .به سال ١٩٩٥*